تبليغاتX
دختر بهار نارنج




























دختر بهار نارنج

« در عجبم از زنان

که از خدای به این بزرگی فقط یک شوهر می خواهند

و از شوهر به این درماندگی همه دنیا را!!»

 

                                                    شکسپیر

نوشته شده در چهارشنبه 13 اردیبهشت1391ساعت 11:31 توسط بهارنارنج|

یکی از دوستام با یه پسر خیلی پولدار دوست شده بود و تصمیم داشت هر طور شده باهاش عروسی کنه ، تو یه مهمونی یه دفعه از دهنش پرید که 5 ساله دفتر خاطرات داره و همه چیزشو توش می نویسه ، این آقا هم گیر داد که دفتر خاطراتتو بده من بخونم!


از فردای اون روز مژگان و من نشستیم به نوشتنه یه دفتر خاطرات تقلبی واسش ، من وظیفه قدیمی جلوه دادنشو داشتم ...، 10 جور خودکار واسش عوض کردم ، پوست پرتقال مالیدم به بعضی برگاش ...، چایی ریختم روش ...


مژی هم تا می تونست خودشو خوب نشون داد و همش نوشت از تنهایی و من با هیچ پسری دوست نیستمو خیلی پاکم و اصلا دنبال مادیات نیستم و فقط انســــانیت برام مهمه و ...
بعد از یک هفته کار مداوم ما و پیچوندن آقای دوست پسر ، دفتر خاطراتو بُرد تقدیم ایشون کرد ... آقای دوست پسر در ایکی ثانیه دفتر خاطرات رو بر فرق سر مژی کوبید و گفت : منو چی فرض کردی؟


اینکه سالنامه 1390 هست! تو 5 ساله داری تو این خاطره می نویسی؟


و اینگونه بود که مژی هنوز مجرد است

 

نوشته شده در یکشنبه 20 فروردین1391ساعت 9:28 توسط بهارنارنج|

آنتوني رابينز:

انديشه هاي خود را شکل ببخشيد در غير اينصورت ديگران انديشه هاي شما را شکل مي دهند.

خواسته هاي خود را عملي سازيد وگرنه ديگران براي شما برنامه ريزي مي کنند.

نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 8:30 توسط بهارنارنج|

نمیدونم کرسی خونه ی مادر بزرگ خیلی بزرگ بود یا ما خیلی کوچک،نمیدونم قدح آبی ی که دونه های انار توش مثل ستاره های هفت آسمون به ما چشمک میزد خیلی بزرگ بود یا دستای ما خیلی کوچیک بود،می چسبیدیم به همدیگه،می پریدیم بالای کرسی ،از زیرش یواشکی جاهامونو عوض میکردیم و........خلاصه حسابی کرسی رو بهم میریختیم.

ما هفتا نوه بودیم با پدر مادرامون می شدیم پونزده نفر، وبا خاله کوچیکه و دایی رضا وبچه های خاله پری وعمه و اووه..شاید بیست وپنج شش نفر می شدیم، حالا از شما می پرسم کرسی خونه ی مادر بزرگ خیلی بزرگ بود یا ما کوچیک بودیم.

هر چی که بود شب یلدا دور اون کرسی همه مون جا می شدیم، حالا از شما می پرسم دلامون گرم بود یا کرسی مادر بزرگ؟
حالا هرکدوم از مایک طرفیم، یه سرنوشت ویه زندگی داریم، بعضی ها خیلی دور شدند، شاید هیچوقت دیگه همدیگررو نبینیم،شاید یادمون بره که کی بودیم،که با هم بودیم مهربان و صمیمی،که بچه بودیم،نکنه یادمون بره چقدر نزدیک بودیم به اندازه دور کرسی مادر بزرگ،نکنه کرسی،خونه،اون حیات برفی که دل وجون مادر بزرگ بود یادمون بره
.....

اونوقتا مثل حالا دوربین عکاسی وفیلمبرداری نبود،هرچی خاطره است تو دل آدماضبط شده بود هر چه مثل وشعر وقصه وحکایته تو دل ویاد آدمای قدیم نقش بسته بود، اگردلت می خواست بدونی،اگر دلت خواست که بشنوی،بلند شو،پا شو حالا همین امروز همین امشب قصه گو زیاده حتما هم چشم براتن ، پاشو انار و هندوانه دلتو بردار برو کنارشون، برای گرم ومهربون نشستن همیشه کرسی لازم نیست دل باید گرم باشه دل


 

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 9:34 توسط بهارنارنج|


آخرين مطالب
» تعجب از زنان
» دختران باهوش!
» اندیشه ات را شکل بده
» انار دلتو بردار!
» اعتماد سازی
» من مردنی ام!
» دزدی دین و اعتقادات!
» بساطم پر از آه است!
» با "نه" شروع ميشه!
» جواب؟